سفارش تبلیغ
صبا

دل تکونی!!!

ارسال‌کننده : شکوفه خانم در : 87/12/26 8:56 عصر

بسم رب المجیب الفرج المهدی صاحب الامرو
الزمان

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
انشالله قصد دارم به روز رسانی آخر باشه تو سال 87...
الانادیگه همه کاراشونو کردن ...
خونه تکونی هاشونو...
تمیز کردناشونو...
راستش داشتم فکر میکردم  ما این همه خونه تکونی میکنیم...شده یه بار بیایم تو دلمونو بتکونیم؟!
بیایم دلمونو صیقل بدیم و آماده کنیم واسه ظهور آقا...
ظهر داشتم گوشی تکونی میکردم!!!
اغلب چیزایی که موند شعرا و متنهایی در مورداقاست...داشتم فکر میکردم هر جمعه برام شعرای بلند یاحتی یه جمله حکیمانه(!)میفرستن فرستنده ها و هم خود من چقدر منتظر واقعییم؟؟
فرمانده،قربونش
برم(!) یه جمله یه جمعه برام فرستادکه شده قصه ماها...خودمو میگم...
ساکنین دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند...

چه تلخ است قصه
عادت...اللهم عجل لولیک الفرج

راستی امسال عید جمعه است...چی میشد این جمعه آقا بیاد؟؟؟؟؟؟

چه قشنگ میشه...یه لحظه تصور کنین...
لحظه سال تحویله...تلویزیون و بعضارادیوها
روشنه:
جای گفتنه:
آغازه سال یک هزارو سیصد و هشتادو هشت
بشنویم:
بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین وانا بقیه
الله...

وووووووووووووااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی..چه شود...
سال 87 هم با همه ی بدی ها و خوبی هاش تموم شد...
بیایم تو سال 88 بایه اتفاق نادری (88.8.8 میلاد هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت امام رضا (ع) ) توش اتفاق می افته و به فال نیک میگیریم منتظر واقعی بشیم...
بریم خصوصیات منتظر واقعی رو از تو احادیث بخونیم و بسنجیمش...ببینیم ما منتظر
واقعییم؟

بیایم آقا رو حاضر و ناظر بر همه ی کارهامون ببینیم(بعد از خداوندتعالی)
بریم امام زمانمونو بشناسیم...چون نبی اکرم(ص) فرمودند:
من مات ولم
یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة   (الغدیر،علامه امینی،ج 10،ص 359)

سال خوبی 
رو برای همه آرزو میکنیم...
لحظه سال تحویل مارویادتون نره
هاااااااااااااا....
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه و اجعلنا من خیراعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه
-------
پی نوشت:

یه چندوقتی اکسپلوررم خراب شده بودو نتونستم نظراتوعمومی
کنم...شرمنده...الان اکسپلورر8 نصب کردم که فعلا بحمدلله درسته!خلاصه
میبخشید.



کلمات کلیدی :

رنگ زندگی...

ارسال‌کننده : شکوفه خانم در : 87/12/22 3:39 عصر

بسم رب المجیب الفرج المهدی صاحب الامر والزمان(عج)
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟    گفت : در رفتن من

کوه پرسید: و من؟       گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من؟

خنده ای کرد و گفت:     در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رَوَد،

رود،مرداب شود،

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،

و نخواند دیگر،

من و تو ، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز،

در خواندنِ من،ماندنِ تو ،رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست

                                                                             بدان!

(ابوالفضل سپهر)
سلام....
صدای چی میاد؟؟
باغبونیه...بیل زنیه..چمن کاریه...باغچه درست
میکنیم.........

چقدر امروز این صدارو شنیدم...
یادم میاد آخرین باری که این صدارو شندیم سالهای 70 اینا بود...
اون موقعی که زندگی هامون هنوز رنگ دنیایی نداشت...
یه خونه ی ساده تو خیابون انقلاب...
یادمه یه درخت انگور تو حیاطش بود و یه درخت سیب بلند که وقتی سیباش در میومد از تو بالکن میچیدیم...
اونجاها صدای  لحاف دوزیه... خیلی میومد....
صبح که این صدارو شنیدم بی اختیار یاد اون موقع افتادم....
به پیر مرد سوار بر دوچرخه ای نسبتا اوراقی(!) نگاه کردم و به سادگیش...
تو دلم میگفتم چقد زندگی ما رنگ دنیا گرفته...

خونه خانم موسوی که بودم اون سادگیی که یه مدت زیادی بود دنبالش بودم دیدم...
وقتی خونه ایشونو دیدم دوست نداشتم بگم بیان خونمون...
دوست نداشتم فکر کنن منم مثل مردم این دورو زمونه از تجمل و غیره خوشم میاد...
هنوز از شنبه که برگشتم تهران شهرو ندیدم....
سعی کردم بیشتر زمینو ببینم تا مردمو...
خودمم باورم نمیشه اما شد...
امیدوارم تا کربلای جنوب سال دیگه هم همینطور بمونم...
دیشب با داداشم دعوا کردم...و امروز صبح هم...
ولی این دعواهارو دوست دارم....
یه دعوای خواهر برادریه اما نه از نوع دنیاییش......
دقت کردید؟؟
دیگه قرآنو ائمه و شهدا و غیره رنگ خاصی تو زندگی مردم ندارن؟؟ -اغلب مردم-
فردای جنوب که رفتم بهشت زهرا بهم گفتن:
چرا ماهی یه بار میری بهشت زهرا وسط مرده ها؟
یاد سه تا چیز افتادم:
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل هم احیاء عند ربهم یرزقون
عجب از عالم ظاهر که ما را در جستجوی شهدا به قبرستانها میکشاند...اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند ما قبرستان نشینان عالم عادات به غلط مزار شهدا را قبرستان میخوانیم چرا که گوشهایمان نجوای ارواح جاودان را نمیشنود...(سید شهیدان اهل قلم...شهید مرتضی آوینی...)
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...(سید شهیدان اهل قلم...شهید مرتضی آوینی...)

میاید تمرین کنیم همه جا و همه حال خودمونو در پیشگاه آقا ببینیم..تا شاید یکم زندگیمون کمتر رنگ دنیا بگیره؟؟
پیشاپیش میلاد پیامبر عزیزم و امام صادق رو به محضر مولامون حضرت صاحب الامر و الزمان و همه ی شیعیان تبریک عرض میکنیم...
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره




کلمات کلیدی :

سفرنامه...

ارسال‌کننده : شکوفه خانم در : 87/12/18 10:43 عصر

بسم رب الشهدا و الصدیقین
السلام علیک یا بقیه الله الاعظم
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلام علیک یا فاطمه الزهرا.......
السلام علیک ایها الشهدا و الصدیقین....
سلام
نمیدونم چطوری از اونجا دل کندم...
از دوکوهه...گردان تخریب...شلمچه...طلاییه...هویزه...دهلاویه...فکه...میشداغ
و رزم شبش...

چند خط خاطره و یاد آوری اون مناطقه فقط...
پی نوشت:
اولا که شهادا واسه ماها دعوت نامه میفرستن...نمیدونم چرا اما
میفرستن...
شماهایی که تا حالا سعادتشو نداشتید بخواید...از خود شهیدا بخصوص
اونایی که دوستشون دارین بخواید...
به خدا میدن.......
ثانیا با شهدا حرف بزنین...جوابمونو میدن...
به خدا راست میگم......
من چند بار جوابمو همون لحظه گرفتم
سر خاک یکی از شهیدا که داداشمه-من داداش ندارم...اما 3 تا شهید دارم
که قبول کردن داداشام باشن...پرسیدم میشید...گفتن اره-که میرم و باهاش حرف میزنم و
سوال میپرسم جوابمو میده...هم با نگاهش باهام حرف میزنه هم با صداش...نه صدای سر!
که صدای دل.....
بخواید به خدا جواب میدن...
ثالثا امسال که بار دومم بود واقعا حس هبوط بهم دست داد....
واقعا....
هنوز درست و حسابی شهرو ندیدم و ایشالا دیگه با چشم دلم نبینمش...هیچ
وقت...
دیروز که رسیدیم تا رسیدن به خونه خواب بودم تو ماشین...امروزم که
رفتم پیش داداشم بهشت زهرا هم سعی کردم مردمو نبینم....
نمیخوام رنگ دنیایی بگیرم...
شروع میکنم...

یکشنبه تو راه اهن بودیم و با شوق منتظر قطار...
رفتیم!
سختی راهو تحمل کردیم تا رسیدیم دوکوهه....به امید اینکه پیاده بشیم!
نه!!!!!!!!!!!!
اندیمشک پیاده میشیم!
از اونجا عازم دوکوهه شدیم...
تو یکی از ساختمونا که جا پای شهدا حس میشد مستقر شدیم...بعد از
صبحانه عازم فتح المبین شدیم..
بار اولم بود میرفتم فتح المبین...
خیلییییییییی غریب بود.....
نمیدونم اون حس خوبی که داشتم واسه این بود که محل شهادت داداشم بود
یا حرفایی که شهدا بهم میزدن...
برگشتیم دوکوهه...
شب با دوستم تو محوطه چرخیدیم
صبح دوساعت قبل نماز پا شدیم!
حسینیه گردان تخریب
منتظرمون بود...
میخواستم نرم...سر درد عجیبی داشتم اما همینکه تو صف وایسادم حالم
خوبه خوب شد!
چه جاییه این حسینیه....
تو راه همش به ابهتش فکر میکردم...؟
واقعا برای من قشنگترین جاست...واقعا برای من قشنگترین جاست...
به دوستم میگفتم گردان تخریب آثار باستانی نیست...فقط یه سایه بونه با
چهارتا دیوار...
اونجا فقط حسه.............................................
برگشتن گفت به حرفت رسیدم...
قبرهای کنده شدش که محشره...
قبرایی که میگن بچه های تخریبچی میکندن و میخوابیدن توش تا همیشه به
یاد مرگ باشن...
حسی که خوابیدن حتی واسه چند ثانیه میده تعریف نشدس...
حسینیه  و حوض حاج همت...

به دوستم میگفتم...دست بزنیم تو آب به یاد اینکه یه روزایی حاج همت تو
این حوض وضو میگرفت...
نقابی که دوست خوبم گلپر بهم هدیه داده بودو تو این حوض متبرک کردم...
شلمچه...

غروب اونجا بودیم...واقعا بوی حضرت زهرا رو میده اینجا....
گلزار شهداش که شبا چه قشنگ میشه...میگن از اونجا کربلا رو میشه
دید...گرچه خودش کربلاییه...
من که با چشم سر نتونستم ببینمش اما با چشم دل یکم چرا...
قشنگ ترین غروبو تو شلمچه دیدم...
هویزه ...

ظهر بودیم...چه غربتی دارن شهدای هویزه...با اینکه گلزار دارن و همه
جز یکی با نامند اما غربتی که تو محاصره داشتن قشنگ حس میشه...
دهلاویه...

نمیتونم راجع بهش بگم چون امسال حسش نکردم...یه اتفاقی واسم افتاد که
نتونستم اونجارو بفهمم...
طلاییه چه طلاییه...

رفتیم تو اون گودال سه راهی شهادت نشستیم و به روایت گری گوش دادیم...
سه راهی شهادت خودش با آدم حرف میزنه...
اخه اونجا مقر ابوالفضل عباسه...
اروند...

ظاهر آروم اروند قشنگه...و عراقی که از اونورش پیداست...
اما من دستمو تو آّب که زده بودم یه چشمه خیلیییییییییی کوچیک از باطن
نا آروم فکه رو دیدم...موجاشو...
باطن نا آرومی که بچه های خوبو به آرومی ازمون گرفت...
شاید خودش نمیخواست اما عراقیا مجبورش کردن...
میشداغ
آخرین محل اسکانمون بود...
رزم شبش گرچه اونطوری که انتظار داشتم به دلم نشست اما تجربه خوبی
بود...
اینکه یک میلیونیم عملیات طریق القدسو جلوت-دورت- انجام بدن و تو فقط
راه بری و صدا و تصویر شلیک رو بشنوی و ببینی...
یه لحظه من حس کردم گلوله تانک از جلوم رد شد...
یه لحظه حس کردم یه گلوله از جلو پام رد شد...که وایسادم شلوارمو نگاه
کردم ببینم چیزیم نشده؟؟!
و فکه...........

کربلایی ترین مکان به نظرم فکه است...
رملاش با آدم حرف میزنه
دوستم میگفت دیدن خاک فکه خودش روضه میخونه واسه آدم....
یه ایه رو سر ورودیهفکه نوشته بود که تا موقع برگشتن تو ذهنم بود و
ورد زبونم...
"فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس الطوی"

به دوستم میگفتم این جمله واقعا به اینجا ربط داره...
به همه جا ربط داره اما بیشتر از همه فکه...
راوی میگفت بچه ها...زائرا...مواظب باشیم...زیر پامون چشمای
شهیداستا....
مواظب باشیم چشماشونو له نکنیم...
شرهانی
قسمتمون نشد بریم...
میگفتن دوتا شهید تازه تفحص کردن...اما نطلبیدنمون
دیروز گلپر میگفت باهامون دوباره بیا جنوب...گفتم جنوب رفتنی
نیست...طلبیدنیه...
واقعا باید با چشم دل رفت تا شهدا باهامون حرف بزنن...
تا خودشون برامون روایت گری کنن...
اگه با چشم سر بریم جز یه مشت خاک نمیبینیم اما با چشم دل که میریم
حرف حاج اقای راوی طلاییه رو میفهمیم
که میگفت شما اینجا چی میبینین که میاید میشینید روی این
خاکا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که پا برهنه راه میرید روی خاکهاا؟
که چادر سیاهی که یادگاری حضرت زهراستو خاکی میکنین؟؟
راستی!
بوسیدن دوتا چیز نصیبمون شد
یکی تو پادگان اول:
پرچم حرم امام حسین (ع)
یکی تو پادگان دوم:
پرچم حرم حضرت ابوالفضل (ع)
یه هدیه هم از شهدا گرفتم...
چفیه همرزمشونو...همونی که از اول راه دلم میخواستو....خودشون ردیفش
کردن واسم...
یکی از راویا حاج اقای جانباز بودن(برای سلامتیشون صلواااات!)
یه سوال قرآنی پرسید...گفت هرکس جواب بده این اسکناس 5000تومانی رو
بهش میدم جایزه...
اس ام اس زدم به لسان گفتم سوال اینه...جوابو زود بهم بگو!
جوابو بهم داد...
گفتم حاج اقا جوابو من میدونم اما جای 5000 تومنی چفیه تونو میخوام!
در آورد بهم داد....
و یه هدیه دیگه که تو دهلاویه بهمم ریخت...
جای همههههههه اونجا خالی بود...
دعا کنین سعادت داشته باشم دوباره با گلپر اینا برم...
دلم بد جور میخواد...
اللم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره



کلمات کلیدی :

موج دفاع مقدس

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 87/12/14 4:5 صبح

بسمه تعالی

چندین ساله نزدیک عید که میشه، بحث جنوب و مناطق جنگی رفتن داغ میشه و اینور اونور اعلامیه و دعوتنامه است از کاروانهای راهیان نور که میبینیم. شکوفه خانوم ما هم چند روزیه با دانشگاهشون رفته. خوش به حالش ...

یادش بخیر ... ماه عسلمون جنوب بودیم. با طلبه های حوزه مروی تهران رفته بودیم مناطق جنگی جنوب؛ طلاییه، شلمچه، هویزه، شوش، اهواز، اروند و ...

یکی از محاسن سفر به جنوب اینه که میتونیم با یه حداقلی از واقعیت جبهه آشنا بشیم. یادمه اولین باری که رفته بودیم هوا خیلی گرم بود. با اینکه فروردین بود تشنگی خیلی اذیتم میکرد و مرتب آب میخوردم؛ این منو یاد قمقمه کوچیک با آب داغ رزمنده ها و مشک پاره و لب تشنه آقا اباالفضل مینداخت. چفیه رو خیس میکردم تا صورتم رو خنک کنم ولی هنوز نمش رو حس نکرده، خشک میشد.
چادرهای خاکیمون، دلهای افلاکیمون یادش به خیر ...

    کاروان راهیان نور وبلاگی ها هم چند روز دیگه راهی میشه. فرصت رو مغتنم میشمرم و به این وسیله از همه دوستانی که این تجربه شیرین رو چشیدن و عطر خوش اون مناطق رو استشمام کردن دعوت میکنم قشنگترین خاطره شون رو توی وبلاگشون بنویسن.من این دوستامو اسم میبرم. هر کس دیگه هم به جز این بزرگان لبیک گفت، خبر بده لینکشون کنم :

گلدختر، کوثر،مسیحایی، پاکروان، قاصدک، خط خطی، بازگشت به خویشتن، مادرانه، فرشته، سادات هاشمی، خانم موسوی، مریم پناهگاه ،شکارچی، ملیحانه، رضوان، خانم ناظم، سوتک، لعل، پیاده تاعرش، حقیقت، الیس الله بکاف عبده، خط خطی های من، گوشه خلوت، لسان، صوراسرافیل و شکوفه خانم

تا حالا مطالب وبلاگ های اجابت کننده:
مسافر راهیان نور یا سفری به سرزمین نور
خدایا کمکم کن
خاطره جنگی
سفرنامه
جنگ دل
فقط به خاطر حضور تو
حضوری آشنا
معراج الشهداا
سفر عشق
موج دفاع مقدس
مسکن روحیه!




کلمات کلیدی : راهیان نور، موج وبلاگی، جبهه، خاطره

کربلای جبهه ها یادش بخیر...

ارسال‌کننده : شکوفه خانم در : 87/12/9 11:23 عصر

بسم رب الشهدا و الصدیقین
پنجره زیباست اگر بگذارند
...
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
...
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
...
سلام

دیروز قم بودم
...
پریروز بهشت زهرا و حرم اقا
...
و پس فردا کربلای جنوب
...........
خیلی وقته عجیب دلم برای جنوب لک زده
...
به قول یه عزیزی جنوب واسه من میعادگاهه
...
یه مکان که با شهدا قرار ملاقات دارم
...
خودم که سعادت نداشتم
تشییع پیکر مطهر 5 گل محمدی باشم....اما دوستانی که بودن واز کارهای طیف"علامه" دفتر تحکیم وحدت گفتن...
چرا؟؟

ماها چرا یادمون رفته هرچی داریم از خون همون گل محمدیا داریم؟

من که خودم خیلیییییییی مدیون همه ی اون گل محمدیام
...
همیشه تا یه مدت
روایت گری طلاییه رو گوش میدادم..
طلاییه چه طلاییه
....
ما میریم یه قطعه ای از بهشت...مگه بهشت جز اینه؟؟بهشت اونجاس که زرق و برقای دنیا ارزش نداره
...
تو اگه رئیس جمهورم باشی با یه گدا فرقی نمیکنی...به عملت بستگی داره
..
یوم لا ینفع فیه مال ولا بنون
إلا من أتى الله بقلب سلیم
شهدا مارو به خونشون دعوت میکنن
...
اینجا مقر ابوالفضل العباسه
...
پای عکس شهید حسنی که میری تو حسینه از در باب التوبه که وارد بشی مبینی عکس یه شهیدیه که بدنشه گلوگه برد...سرش جدا شده کنار پاش افتاده سر نداره...کنار عکسش 6000 تا از همین جوونایی که خیلیا تهمت میزنن میگن دیگه ارزشهارو زیر پا میذارن....6000 جوون دست نوشته نوشتن
...
یه دختر دانشجو نوشته بود
:
ای سرو پا  منه بی سرو پا خودمو کنار عکس تو تازه پیدا کردم

شهید زندس...تو زیست شناسی خوندیم نشانه ی موجود زنده تاثیر گذاریشه
....
اگه زنده نبود چطوری مارو از سیستان و تهران و .... جمع کرده اورده اینجا؟؟؟
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا
....
اینجا که هیچی نیست...حتی اثار باستانی نیست...همش خاکه...چشای شما چی میبینه که شمارو کشونده اینجا
..
حتما این روایت گری رو گوش کنین
....
واسم دعا کنین...واستون دعا میکنم

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک

اللهم عجل لولیک الفرج



کلمات کلیدی :

   1   2      >