سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

عاشقانه

صفحه خانگی پارسی یار درباره

یک آسمان رحمت.،بر سفره ی قناعت...

بسم رب المجیب الفرج المهدی،صاحب الامر و الزمان(روحی و ارواحنا له الفدا)
سلام...
ماه رمضان دوباره رسید..ماه ضیافت الهی...!
حس میکنم امسال خیلی زود ماه رمضون رسید...
نمیدونم خوبه یا بد...خوب وقتی هست که ماه های قبل رو سربلند بیرون اومده باشه...تو ماه مبارک...
بد هم وقتی مثل من هیچکاری تو ماه های قبل نکرده باشه!
حد اقل تصمیم دارم صبح ها یکم فکر کنم...وگاهی هم مباحثه میکنیم با خواهر جونم!
پارسال دوستم برام یه پیامک قشنگ داد"
"قال امام الحسن المجتبی(ع):
علیکم بالفکر و فانه حیاه قلب البصیر و مفاتیح ابواب الحکمه"
**بر شما باد به تفکر، که تفکر مایه حیات قلب شخص بصیر و کلبد درهای حکمت است"
اینم یه حدیث از سیده النساء العالمین:
حضرت زهرا(س):
روزه داری که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده،روزه اش به چه کارش خواهد آمد؟!
تو سحر ها و افطارهاتون مارو فراموش نکنید...
این جمله رو هم توی محله مون...رو یه بنر نوشته بودن...قشنگ بود:
یک آسمان رحمت بر سفره ی قناعت...
پی نوشت:

نمایشگاه قران در خدمتیم!!
اینجا نوشت!(به قول دوست جونم،قاصدک):
خدا... زیباست...
و من الله توفیق
اللهم عجل لولیک
الفرج و العافیه و النصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه و
اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستهشدین بین یدیه...


قنوت و دعای فرج!

بسم رب المجیب الفرج المهدی،صاحب الامر والزمان
سلام...
چند شب پیش با خواهر گلم داشتیم حرف میزدیم...
پرسیدم آبجی تو قنوتت چی میگی؟!
وقتی جوابمو داد یه لحظه ته دلم خالی شد...یاد یه اس ام اس افتادم:
ساکنین دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند...چه تلخ است قصه ی عادت.....
فکر میکردم به اینکه جدیدا ها تو قنوتام دعای فرج نمیخونم............
نبودن آقا واسم دیگه ناراحت کننده نیست....
از اون روز همش فکر میکنم چی شده!
پی نوشت:
تحویل بگیرید این شکوفه ای رو که میگید چقد خوبه!!!!!!
بابا به خدا من اصلاااااااااا خوب نیستم....همین آبجیم میدونه!!
دعا کنید خوب بشم.........
پی نوشت دو:
نمایشگاه قرآن شروع شد...انشاالله خدمت دوستان باشیم
و من الله توفیق...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستهشدین بین یدیه...

پسرم

 بسم رب الشهدا

آن روز وقتی خیابان جلوی حرم سیاه پوش شده بود از مردمی که آمده بودند…

برای تشییع جنازه …

توانستم برایشان حرف بزنم و بگویم…

که اگر…

به اندازه رگ های بدنم فرزند داشتم…

باز هم حاضر بودو در راه اسلام آن ها را فدا کنم…http://harimeyas.parsiblog.com/-330427.htm

 از زبان مادر شهید زین الدین

 

 

 

 


شهید مهدی زین الدین

چشم تو خورشید را بر نمی تابد...پس بیهوده چشم  در خورشید مدوز.

سهم تو از خورشید آن است که در آینه می بینی...

اما روزگارآینه نیز سپری گشته است...

آینه های شکست گرفته و هزارتکه هر یک به قدخویش قدری نور می تابندوهر یک به قدر خویش پاره ای از خورشیدرا حکایت می کنند....

می شود دست بالا کردو پاره های آینه را گرد آوردودر جای خویش نهاد...

شاید...

خورشید به تمامی جلوه گرشود...

.

.

.

به یاد شهید مهدی زین الدین می نو.یسم..


سیب زمینی سرخ کرده

داشتم سیب زمینی سرخ می کردم

دستبندم داغ شد ...چسبید به دستم...خیلی سوختم...

یاد جهنم افتادم...

خدایا ما رو تو آتیشت نسوزون

تحمل نداریم

(هیهات ما ذلک الظن بک_خیلی بعید است گمان ما به تو این نیست_دعای کمیل)