سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

روزی در رادیو

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 90/9/22 1:8 عصر

دینگ دینگ(صدای گوشی)
(مسیج از طیبه بود)
- "سلام خواهر.
فردا صبح وقت داری؟رادیو معارف ضبط داریم. بحث در مورد الگو گیری زنان بحرینی از حضرت زینب و..."
(به نظرم جالب بود. تا حالا بهش فکر نکردم بودم.)
- "باشه فردا جلو صدا و سیما منتظرم باش"


ساعت 9 ضبط شروع شد. تو استودیوی تولید... کارشناس خانم معین الاسلام بود. یادم افتاد که دوسال پیش هم که همایش خانم های فعال قرآنی بود و من به سفارش چارقد برای گزارش تصویری اونجا عکس میگرفتم ایشون رو زیارت کرده بودم. وقتی سخنرانی میکردن تو اون همایش، مثل همیشه دست به دوربین بودم اما گوشم به ایشون بود. یادمه همون موقع هم از دیدگاهشون به فعالیت های خانم ها در مساجد خیلی خوشم اومده بود. نگاهشون هم کارشناسی بود هم تازه. همیشه ایده ها و پنجره های جدید رو به موضوعات قدیم برام جالبه.
خانم مجری وقتی وارد استودیو شد خیلی خوشحال شدم. نه فقط به خاطر اینکه ضبط زودتر شروع میشد و من میتونستم به موقع خودمو به خونه برسونم و دخترم رو از سرویس مهدکودک تحویل بگیرم، ...مهمتر این بود که خانم مجری حجاب بسیار خوبی داشت. سنگین و موقر با همکاراش حرف میزد و با متانت راه میرفت. خیلی هم خوش برخورد بود.
خانم تهیه کننده ی برنامه قبل از شروع تاکید کرد که مشارکت فعالی در بحث داشته باشیم و گفتگو یه طرفه فقط از طرف کارشناس نباشه. تو دلم کلی خندم گرفته بود! آخه بنده خدا نمیدونست کم نمیارم که هیچ! بلکه یکی هم لازمه که منو از برق بکشه!
همینم شد. من و طیبه و یه دختر دیگه که از شرکت کننده های بحث بودیم، انقدر خانم کارشناس رو سئوال و جواب کردیم که آخر بنده ی خدا نتونست همه ی مطالبی رو که آماده کرده بود بگه!


ساعت نزدیک به 12 بود. دوبرنامه پشت هم ضبط شده بود ولی بنده ی خدا خانم کارشناس مونده بود با یه عالمه مطالب آماده کرده و گفته نشده! همینجور که هاج و واج به کاغذهایی که حرف هاش رو توش نوشته بود نگاه میکرد، خانم تهیه کننده اومد داخل استودیو و ازش قول یه ضبط دیگه رو هم گرفت، به امید اینکه تو ضبط سوم نکته ی جا افتاده ای نمونده باشه!
حالا همه ی اینا یه طرف! منو بگو که دوربینم رو بدون هماهنگی برده بودم داخل و قبل از شروع برنامه با خیال راحت چند تا عکس از حضار گرفته بودم، غافل از اینکه یه نفر از حراست سرزده اومده تو اتاق فرمان و با چشمهای از حدقه در اومده داره چیلیک-چیلیک منو نگاه میکنه!
وقتی برنامه تموم شد، از همه خداحافظی کردم، یه نفس عمیق کشیدم تا بدو-بدو خودمو به خیابون برسونم و با یه دربست جنگی خونه باشم! اما...همین که اولین قدم رو برداشتم:
- خانم! ببخشید! یه لحظه!
سرتون رو درد نیارم...به حراست رفتن دوربین ما همان و تخلیه ی اطلاعات همان!(این درد سر به خاطر هول-هولی شدن برنامه ی امروز بود والا اگه زودتر خبرم کرده بودن با نامه میومدم و مشکلی پیش نمیومد هیچ تازه وقت میکردم سرفرصت لنز وایدمم به دوربین وصل کنم و عکس های درست حسابی بگیرم)
 وقتی همه ی عکس هام رو آقای حراستی با رمریدر مبارک ریختن تو سیستمشون و خیالشون راحت شد که منظور سوءی در عکاسی ما نبوده، دوربین ما رو پس دادن. البته عکس هام رو دیلیت نکرده بودنا! فقط نیست که خیلی عکس هام حرفه ای شده بود! میخواستن یه نسخه هم واسه خودشون داشته باشن! وقتی گفتم عکاس و خبرنگار چارقد هستم گفتن: همون سایتی که تو جشنوراه ی حجاب و عفاف اول شد؟
منم لبخندی زدم و انگار که چارقد مال خودمه گفتم: بله بله و...همون موقع  بود که خانم کارگردان وارد اتاق حراست شد و وقتی فهمید من چارقدی ام کلی بیشتر تحویلم گرفت و تا خیابون مشایعتم کرد. کلی تو راه حرف زدیم. فهمیدم که ایشون همون سازنده ی سی دی ریحانه هست که چند سال پیش گل کرده بود. انصافا کار خوبی هم شده بود.
اومدم خیابون دیدم طیبه منتظرمه. میخواست سوار اتوبوس بشه ولی من باید با دربست میرفتم تا به راضیه برسم. برا همین ازش خداحافظی کردم. تو تاکسی تمام برنامه رو یه دور تو ذهنم مرور کردم. چقدر برام مفید بود. یه وقتایی خدا یه جاهایی یه معرفتایی به ادم میرسونه که فکرشم نمیکنه !
 زینب؛ هم مدیر عواطف بوده هم مدیر عقل! چقدر یه آدم باید «یقین» داشته باشه که داغ 18نفر از نزدیکانش رو اونم با اون وضعیت به خوبی تحمل کنه! چقدر زینب قدرتمند بوده که یزید از ترس اینکه مبادا مردم از افشاگری هاش قیام کنن اونهمه اونو اذیت میکنه! به شام میبردش جایی که فکر میکرده چون مردم زینب رو نمیشناسن کاری نمیکنه...با اون وضعیت سوار بر شتر ...چادرهاشون رو هم که گرفته بودن...ولی وقتی خدا بخواد...خداییش اگه قدرت رسانه ای زنان حاضر در کربلا نبود و در راس اونها زینب جان...آیا وقایع عاشورا اینطور ریز به ریز و جزء به جزء بعد از اینهمه سال به ما میرسید؟ مدیر: زینب...عاشق: زینب...عاقل: زینب...اسلام به زن چی داده! خدایا...ببخش که قدر اسلامتو نمیدونم!...ممنونتم خدا...عجب روزی داشتم من...یه روزی معرفتی...روزی در رادیو!

 

 




کلمات کلیدی : کربلا، زن، عاشورا، زینب، رادیو معارف

پسرچشم آبی یا ...

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 90/7/7 11:46 صبح

به نام خدا
آقا محمدجواد ما امسال کلاس اولیه. خیلی خوشحالم که پسرم درس خوندن رو شروع کرده. نمیدونید با چه ذوق و شوقی وقتی از مدرسه میاد خونه میشینه سر تکالیفش و با دقت انجام میده. الهی شکر...

محمدجواد


محمد جواد خیلی پسر عاطفیه...بعضی از دوستام میگن هم چهره ی محمدجواد مثل هندی هاست هم احساساتی بودنش. وقتی مادر بشی میفهمی من چی میگم. وقتی پسری به سن و سال و قد و قواره ی محمدجواد میبینم ناخودآگاه دوست دارم بهش محبت کنم. بهش توجه کنم...
تو گودر عکس پسر 14 ساله ی بحرینی رو دیدم که قرار بود دیروز محاکمه بشه!


پسر 14 ساله ی بحرینی

اتهامات عبد العزیز جعفر در دادگاه نظامی! ایناس:
 1- تحریک افکار عمومی بر علیه رژیم 
2- حمله به یکی از نیروهای امنیتی|
3- وارد آوردن خسارت به اتومبیل نیروهای امنیتی
4- شرکت در تظاهرات غیر قانونی
مثل همه دستگیر شدگان در تظاهرات این روزهای بحرین...

از وقتی بچه بودم از گاو بازی اسپانیایی ها خیلی بدم میومد! آخه چرا اونهمه تیر رو تو بدن اون حیوون زبون بسته فرو میکردن و غرق در خون میکردنش؟! بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم موادی به اون گاوها میدن قبل از بازی که اونها رو دیوونه میکنه بعد میفرستنشون تو زمین و...
خروس جنگی ها رو هم همینطور. آخه برای چی انقدر خودمون رو مالک هرچیزی میدونیم حتی جون موجودات دیگه! و اونها رو برای لذت بردن اینطوری زجرشون میدیم؟!...آخه چرا؟!
چند روز پیش خبری از 20:30 شنیدم که باورم نشد! بعد تو نت سرچ کردم دیدم آره متاسفانه حقیقت داره!
انگلیسی ها برای شرط بندی و لذت بردن! چندین ساله تفریحی دارن به اسم Cage Fighting (کیج فایتینگ) تو این بازی! پسر بچه های 3تا7 ساله رو تو یه جایی مثل رینگ بوکس به جون هم میندازن. با این تفاوت که به جای اینکه دور زمین طناب باشه از پایین تا بالا و همینطور کل سقف رو با سیم و میله های فلزی پوشوندن مثل یه قفس! برای همنیه که اسم دیگه ی این وحشی گری رو گذاشتن "جنگ در قفس"!
تو یکی از این مسابقات که فیلمش هم بارها دانلود شده یکی از بچه ها وسط بازی با گریه و التماس از داور میخواد که بازی رو تموم کنه و بره بیرون ولی اجازه نمیدن. ضجه میزنه و گریه میکنه ولی داور! اون رو مجبور به ادامه ی جنگ میکنه! الهی بمیرم...
بارها شنیدم و خوندم که یکی از مهمترین تجارتهای اسرائیل که خیلی هم براشون سودآوره تجارت انسانه. از همه ی کشورها آدم میدزدن و تو اسرائیل میفروشن. بیشتر هم زن و دختر و بچه! این فیلم رو که دیدم به نظرم بچه ها از اروپای شرقی بودن! چه فرقی میکنه پسرهای چشم آبی یا پسرهای سیاه چشم! دلم آتیش میگیره براشون!

این الحقوق البشریون؟!




کلمات کلیدی : بحرین، پسر بچه ها، انگلیس، اسرائیل، حقوق بشر، گاو بازی، کیج فایتینگ، تجارت انسان، حس مادری