سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

عاشقانه

صفحه خانگی پارسی یار درباره

روزی در رادیو

دینگ دینگ(صدای گوشی)
(مسیج از طیبه بود)
- "سلام خواهر.
فردا صبح وقت داری؟رادیو معارف ضبط داریم. بحث در مورد الگو گیری زنان بحرینی از حضرت زینب و..."
(به نظرم جالب بود. تا حالا بهش فکر نکردم بودم.)
- "باشه فردا جلو صدا و سیما منتظرم باش"


ساعت 9 ضبط شروع شد. تو استودیوی تولید... کارشناس خانم معین الاسلام بود. یادم افتاد که دوسال پیش هم که همایش خانم های فعال قرآنی بود و من به سفارش چارقد برای گزارش تصویری اونجا عکس میگرفتم ایشون رو زیارت کرده بودم. وقتی سخنرانی میکردن تو اون همایش، مثل همیشه دست به دوربین بودم اما گوشم به ایشون بود. یادمه همون موقع هم از دیدگاهشون به فعالیت های خانم ها در مساجد خیلی خوشم اومده بود. نگاهشون هم کارشناسی بود هم تازه. همیشه ایده ها و پنجره های جدید رو به موضوعات قدیم برام جالبه.
خانم مجری وقتی وارد استودیو شد خیلی خوشحال شدم. نه فقط به خاطر اینکه ضبط زودتر شروع میشد و من میتونستم به موقع خودمو به خونه برسونم و دخترم رو از سرویس مهدکودک تحویل بگیرم، ...مهمتر این بود که خانم مجری حجاب بسیار خوبی داشت. سنگین و موقر با همکاراش حرف میزد و با متانت راه میرفت. خیلی هم خوش برخورد بود.
خانم تهیه کننده ی برنامه قبل از شروع تاکید کرد که مشارکت فعالی در بحث داشته باشیم و گفتگو یه طرفه فقط از طرف کارشناس نباشه. تو دلم کلی خندم گرفته بود! آخه بنده خدا نمیدونست کم نمیارم که هیچ! بلکه یکی هم لازمه که منو از برق بکشه!
همینم شد. من و طیبه و یه دختر دیگه که از شرکت کننده های بحث بودیم، انقدر خانم کارشناس رو سئوال و جواب کردیم که آخر بنده ی خدا نتونست همه ی مطالبی رو که آماده کرده بود بگه!


ساعت نزدیک به 12 بود. دوبرنامه پشت هم ضبط شده بود ولی بنده ی خدا خانم کارشناس مونده بود با یه عالمه مطالب آماده کرده و گفته نشده! همینجور که هاج و واج به کاغذهایی که حرف هاش رو توش نوشته بود نگاه میکرد، خانم تهیه کننده اومد داخل استودیو و ازش قول یه ضبط دیگه رو هم گرفت، به امید اینکه تو ضبط سوم نکته ی جا افتاده ای نمونده باشه!
حالا همه ی اینا یه طرف! منو بگو که دوربینم رو بدون هماهنگی برده بودم داخل و قبل از شروع برنامه با خیال راحت چند تا عکس از حضار گرفته بودم، غافل از اینکه یه نفر از حراست سرزده اومده تو اتاق فرمان و با چشمهای از حدقه در اومده داره چیلیک-چیلیک منو نگاه میکنه!
وقتی برنامه تموم شد، از همه خداحافظی کردم، یه نفس عمیق کشیدم تا بدو-بدو خودمو به خیابون برسونم و با یه دربست جنگی خونه باشم! اما...همین که اولین قدم رو برداشتم:
- خانم! ببخشید! یه لحظه!
سرتون رو درد نیارم...به حراست رفتن دوربین ما همان و تخلیه ی اطلاعات همان!(این درد سر به خاطر هول-هولی شدن برنامه ی امروز بود والا اگه زودتر خبرم کرده بودن با نامه میومدم و مشکلی پیش نمیومد هیچ تازه وقت میکردم سرفرصت لنز وایدمم به دوربین وصل کنم و عکس های درست حسابی بگیرم)
 وقتی همه ی عکس هام رو آقای حراستی با رمریدر مبارک ریختن تو سیستمشون و خیالشون راحت شد که منظور سوءی در عکاسی ما نبوده، دوربین ما رو پس دادن. البته عکس هام رو دیلیت نکرده بودنا! فقط نیست که خیلی عکس هام حرفه ای شده بود! میخواستن یه نسخه هم واسه خودشون داشته باشن! وقتی گفتم عکاس و خبرنگار چارقد هستم گفتن: همون سایتی که تو جشنوراه ی حجاب و عفاف اول شد؟
منم لبخندی زدم و انگار که چارقد مال خودمه گفتم: بله بله و...همون موقع  بود که خانم کارگردان وارد اتاق حراست شد و وقتی فهمید من چارقدی ام کلی بیشتر تحویلم گرفت و تا خیابون مشایعتم کرد. کلی تو راه حرف زدیم. فهمیدم که ایشون همون سازنده ی سی دی ریحانه هست که چند سال پیش گل کرده بود. انصافا کار خوبی هم شده بود.
اومدم خیابون دیدم طیبه منتظرمه. میخواست سوار اتوبوس بشه ولی من باید با دربست میرفتم تا به راضیه برسم. برا همین ازش خداحافظی کردم. تو تاکسی تمام برنامه رو یه دور تو ذهنم مرور کردم. چقدر برام مفید بود. یه وقتایی خدا یه جاهایی یه معرفتایی به ادم میرسونه که فکرشم نمیکنه !
 زینب؛ هم مدیر عواطف بوده هم مدیر عقل! چقدر یه آدم باید «یقین» داشته باشه که داغ 18نفر از نزدیکانش رو اونم با اون وضعیت به خوبی تحمل کنه! چقدر زینب قدرتمند بوده که یزید از ترس اینکه مبادا مردم از افشاگری هاش قیام کنن اونهمه اونو اذیت میکنه! به شام میبردش جایی که فکر میکرده چون مردم زینب رو نمیشناسن کاری نمیکنه...با اون وضعیت سوار بر شتر ...چادرهاشون رو هم که گرفته بودن...ولی وقتی خدا بخواد...خداییش اگه قدرت رسانه ای زنان حاضر در کربلا نبود و در راس اونها زینب جان...آیا وقایع عاشورا اینطور ریز به ریز و جزء به جزء بعد از اینهمه سال به ما میرسید؟ مدیر: زینب...عاشق: زینب...عاقل: زینب...اسلام به زن چی داده! خدایا...ببخش که قدر اسلامتو نمیدونم!...ممنونتم خدا...عجب روزی داشتم من...یه روزی معرفتی...روزی در رادیو!

 

 


ما هم شدیم اهل بخیه

یا مَن اِسمُه دَواء

شکر خدا تا حالا پام به اتاق عمل باز نشده بودو اهل بخیه نبودم(نه از اون اهل بخیه...بابا ذهنت کجارفت؟)
تا دیروز...                           
صبح گفتم خوبه امروز بشم همسر نمونه و یه مادرخوب،بعد از رُفت و روب خونه،رفتم خرید.کرفس و نعنا جعفری و اسفناج.پاک کردم،شستم،یه تفت کوچیک وپیاز داغ و..
.از بعد از ناهار خورشت شام رو بار گذاشتم.با خودم گفتم چه شامی بشه!ماست رو از دیروز درست کرده بودم.کمی استراحت وبعدش  رفتیم سراغ برانی.شروع کردم به پاک کردن اسفناج ها. که همسایه اومد در خونه و گفت:امروز چهارم ماهه ،روضه داریم ،یادتون نره.
اسفناج رو بعد از پاک کردن و2بار شستن،ریختم تو سینی که خرد کنم،که آقامون اومدن.منم شروع کردم به خرد کردن.چشمتون روز بد نبینه،چاقوی تیزو...بله به جای سبزی دست برش خرد...یه دفعه دیدم تیکه گوشت دستم روی چاقواِ.اگه به کسی نگین ما اصلیتمون کاشانیه.اهل کاشانم/روزگارم بدنیست/خرده هوشی دارم/سرسوزن ذوقی...ای بابا چرا رفتم تو فاز شاعری؟
بله حالا بدو دنبال گاز استریل وبتادین و خلاصه قیامتی شد.با دیدن اون همه خون داشتم غش می کردم.
کارم کشید به بیمارستان و اتاق عمل و بخیه...
تموم اینارو گفتم که بگم تو اون شرایط یه نفر خیلی بهم دلداری داد.حتی موقع بخیه زدن هم بالا سرم بود.(نه فکرتون نره جایی،آقامون نبودن.چون من که توی اتاق عمل بودم ، ایشون پشت در ،روی صندلی حالش بد شده بود.یحتمل جون دوستی ما کاشونیا به ایشون هم سرایت کرده بود!)
یه نفر خیلی بهم دلداری داد،یه خانم پرستار.اون قدر باهام صحبت کردو حواسم پرت کرد که من اصلاً متوجه نشدم کِی 5تا بخیه تموم شد.

امروز که روز ولادت بزرگ پرستاردشت کربلا،خانم زینب کبراست،برخودم واجب دونستم این عید بزرگ رو از همین جا به تموم پرستارها تبریک بگم.
راستی یه چیزی،ان شاالله:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجودنازت آزرده ی گزندمباد


ماجرای من و نماز جمعه و هزار تومنی

به نام خدا
یادش به خیر عالم بچه گی.. حالاکه به اون وقتا فکر می کنم آرزو دارم دوباره برگردم به اون سالها و بی خیال دنیا فقط بازی کنم.

زمان جنگ، سال 65من5-4ساله بودم هر هفته با مادر بزرگم و خاله های مامانم می رفتیم نماز جمعه.چند تااز دختر خاله های مامانم هم سن و سال من بودن.هر هفته از شنبه شمارش معکوس داشتیم تا جمعه.یه دست رو کامل باز می کردیم و از دست دیگه هم2تا انگشت.هر روز یکی از انگشتارو می بستیم.می گفتم مامان چندتادیگه بخوابم و بلند شم میریم نماز جمعه؟هرروز هم یکی کم می شد.از پنج شنبه شب عروسک و خوراکی و چادر سفید آماده تا صبح جمعه...
می رفتیم دانشگاه تهران،به عشق این که از بغل پله هاش سرسره بازی کنیم،تو تابستونا پاچه هارو بزنیم بالا و توی نهروسط دانشگاه راه بریم،موقع نماز هم یه گوشه دیوار زیر سایه درخت ریزریز حرف بزنیم و خاله بازی.یادش به خیر...
این ایام گذشت تا رسیدم به سن راهنمایی.اول راهنمایی اوج سر کشیه،غرور،ادعای همه چیز دانی .این که راحت هر حرفی رو نمی پذیری.

یه روز مادرم گفت من دارم میرم نماز جمعه میای؟گفتم نه درس دارم و حالش نیست و می خوام فیلم ببینم و...همین جور که داشت سفره رو جمع می کردو به طرف آشپز خونه می رفت با صدای بلند خطاب به من و خواهرم گفت:امروز هر کی بیاد نماز جمعه 1000تومن پیش من داره(1000تومن 16 سال پیش)
باورتون نمی شه اگه بگم خودم هم نفهمیدم چه جوری آماده شدم،بعدش هم برای این که کم نیارم تا بقیه حاضر شن رفتم توی حیاط و شروع کردم به آب دادن گلدونا و باغچه.
حالا چرا من یاد گذشته و این خاطره افتادم؟جمعه این هفته آخرین روز نمایشگاه لوستر بود.صداو سیما وعلی الخصوص سیما هم که شده بود تبلیغات مفت.هر شبکه واسه خودش یه گزارش تهیه کرده بود که کجائید با این قیمت های استثنایی،تخفیف ویژه،مدلهای جدید،ایرانی،خارجی...خیلی ها اگرهم نمی خواستن برن نمایشگاه با این تبلیغات الکی ،ترغیب شدن که برن.
جمعه صبح سر سفره به همسرم گفتم میای بریم نمازجمعه؟نریم نمایشگاه ما که قصد خرید نداریم.حیف وقت و هزینه نیست؟اونم حرفهای منو پذیرفت.اما بشنوید اندر حکایت مائده،دختری که اگه یه حرف نا مربوط بزنی مچت رو می گیره،نمونش ماجرای لباس پوشیدنش تو روز عاشورا.وقتی گفتم بریم نماز جمعه غر زد که ای بابا من می خوام فیتیله ،جمعه تعطیله ببینم.منم همین طور که سفره رو جمع می کردم زیر لب گفتم باشه ،اما اگه بیای 5000تومن پیش من داری.(نسبت به اون سال نرخ تورم رو هم محاسبه کردم،چه قدر با هوشم من...)چی می گفتم؟آهان...یه دفعه از جا پرید رفت تو اتاقش بعد از 5دقیقه گفت مامان بریم،اینم جانمازم،پیک آدینه رو هم برداشتم اون جا حل کنم.5/10رفتیم2هم خونه بودیم.تو راه هم همه ی پولش رو دادو خوراکی خرید برا مدرسه.

تواین چند روز به یه چیز فکر می کردم،اینکه گاهی لازمه آدم واسه حفظ دینش خرج کنه .ما که انشاالله شناختیم پا تو چه راهی گذاشتیم .حتی حاضریم تا پای جونمون پای اعتقادمون پشت ولی فقیهمون،برای مملکتون وایسیم.اما این بچه ها اینا که تازه اول راه هستن،هنوز خوب و بد رو از هم تشخیص نمی دن،باید براشون وقت گذاشت.هر بچه ای یه چیزی براش مهمه.باید دست بذاریم روی اون نقطه حساس و از اون طریق باورها و ارزشهای درست رو بهشون بشناسونیم و روش کار کنیم.امروز با پول گولشون می زنیم،فردا با دلیل و منطق.بهشون می گیم چی درست چی غلط.کی راست میگه کی دروغ باید یاد بگیرن کی نقاب زده.باید از حالا بشناسن دشمناشون رو .مگه نه این که حضرت زینب(س)به مردم فهموند که ما خارجی نیستیم،ما آل الله هستیم.اگر امروز من مادر به فکر روشن کردن فکر بچم نباشم.فردا روزی توی محیط خارج از خانواده یه گرگ لباس میش پوشیده میادو افکارش رو به بچه های ما القا می کنه.

از همین امروز به فکر آینده باشیم.

 

پی نوشت.......................................
این پست لبیکی بود به دعوت دوستانمان در فرهنگسرای ولا.آنان که رفتند کاری حسینی کردندآنان که ماندند باید کاری زینبی کنندوگرنه یزیدی اند.(دکتر علی شریعتی)