سفارش تبلیغ
صبا

عاشقانه

صفحه خانگی پارسی یار درباره

ماجرای من و نماز جمعه و هزار تومنی

به نام خدا
یادش به خیر عالم بچه گی.. حالاکه به اون وقتا فکر می کنم آرزو دارم دوباره برگردم به اون سالها و بی خیال دنیا فقط بازی کنم.

زمان جنگ، سال 65من5-4ساله بودم هر هفته با مادر بزرگم و خاله های مامانم می رفتیم نماز جمعه.چند تااز دختر خاله های مامانم هم سن و سال من بودن.هر هفته از شنبه شمارش معکوس داشتیم تا جمعه.یه دست رو کامل باز می کردیم و از دست دیگه هم2تا انگشت.هر روز یکی از انگشتارو می بستیم.می گفتم مامان چندتادیگه بخوابم و بلند شم میریم نماز جمعه؟هرروز هم یکی کم می شد.از پنج شنبه شب عروسک و خوراکی و چادر سفید آماده تا صبح جمعه...
می رفتیم دانشگاه تهران،به عشق این که از بغل پله هاش سرسره بازی کنیم،تو تابستونا پاچه هارو بزنیم بالا و توی نهروسط دانشگاه راه بریم،موقع نماز هم یه گوشه دیوار زیر سایه درخت ریزریز حرف بزنیم و خاله بازی.یادش به خیر...
این ایام گذشت تا رسیدم به سن راهنمایی.اول راهنمایی اوج سر کشیه،غرور،ادعای همه چیز دانی .این که راحت هر حرفی رو نمی پذیری.

یه روز مادرم گفت من دارم میرم نماز جمعه میای؟گفتم نه درس دارم و حالش نیست و می خوام فیلم ببینم و...همین جور که داشت سفره رو جمع می کردو به طرف آشپز خونه می رفت با صدای بلند خطاب به من و خواهرم گفت:امروز هر کی بیاد نماز جمعه 1000تومن پیش من داره(1000تومن 16 سال پیش)
باورتون نمی شه اگه بگم خودم هم نفهمیدم چه جوری آماده شدم،بعدش هم برای این که کم نیارم تا بقیه حاضر شن رفتم توی حیاط و شروع کردم به آب دادن گلدونا و باغچه.
حالا چرا من یاد گذشته و این خاطره افتادم؟جمعه این هفته آخرین روز نمایشگاه لوستر بود.صداو سیما وعلی الخصوص سیما هم که شده بود تبلیغات مفت.هر شبکه واسه خودش یه گزارش تهیه کرده بود که کجائید با این قیمت های استثنایی،تخفیف ویژه،مدلهای جدید،ایرانی،خارجی...خیلی ها اگرهم نمی خواستن برن نمایشگاه با این تبلیغات الکی ،ترغیب شدن که برن.
جمعه صبح سر سفره به همسرم گفتم میای بریم نمازجمعه؟نریم نمایشگاه ما که قصد خرید نداریم.حیف وقت و هزینه نیست؟اونم حرفهای منو پذیرفت.اما بشنوید اندر حکایت مائده،دختری که اگه یه حرف نا مربوط بزنی مچت رو می گیره،نمونش ماجرای لباس پوشیدنش تو روز عاشورا.وقتی گفتم بریم نماز جمعه غر زد که ای بابا من می خوام فیتیله ،جمعه تعطیله ببینم.منم همین طور که سفره رو جمع می کردم زیر لب گفتم باشه ،اما اگه بیای 5000تومن پیش من داری.(نسبت به اون سال نرخ تورم رو هم محاسبه کردم،چه قدر با هوشم من...)چی می گفتم؟آهان...یه دفعه از جا پرید رفت تو اتاقش بعد از 5دقیقه گفت مامان بریم،اینم جانمازم،پیک آدینه رو هم برداشتم اون جا حل کنم.5/10رفتیم2هم خونه بودیم.تو راه هم همه ی پولش رو دادو خوراکی خرید برا مدرسه.

تواین چند روز به یه چیز فکر می کردم،اینکه گاهی لازمه آدم واسه حفظ دینش خرج کنه .ما که انشاالله شناختیم پا تو چه راهی گذاشتیم .حتی حاضریم تا پای جونمون پای اعتقادمون پشت ولی فقیهمون،برای مملکتون وایسیم.اما این بچه ها اینا که تازه اول راه هستن،هنوز خوب و بد رو از هم تشخیص نمی دن،باید براشون وقت گذاشت.هر بچه ای یه چیزی براش مهمه.باید دست بذاریم روی اون نقطه حساس و از اون طریق باورها و ارزشهای درست رو بهشون بشناسونیم و روش کار کنیم.امروز با پول گولشون می زنیم،فردا با دلیل و منطق.بهشون می گیم چی درست چی غلط.کی راست میگه کی دروغ باید یاد بگیرن کی نقاب زده.باید از حالا بشناسن دشمناشون رو .مگه نه این که حضرت زینب(س)به مردم فهموند که ما خارجی نیستیم،ما آل الله هستیم.اگر امروز من مادر به فکر روشن کردن فکر بچم نباشم.فردا روزی توی محیط خارج از خانواده یه گرگ لباس میش پوشیده میادو افکارش رو به بچه های ما القا می کنه.

از همین امروز به فکر آینده باشیم.

 

پی نوشت.......................................
این پست لبیکی بود به دعوت دوستانمان در فرهنگسرای ولا.آنان که رفتند کاری حسینی کردندآنان که ماندند باید کاری زینبی کنندوگرنه یزیدی اند.(دکتر علی شریعتی)