سفارش تبلیغ
صبا

عاشقانه

صفحه خانگی پارسی یار درباره

تابستانم در رشت چه گذشت...(1)

به نام خدا
گاهی وقتا میشنویم بچه ی فلان آقا که شخصیت برجسته ای هست و آدم موجه و درستیه، به بیراهه رفته و به قول معروف چپ کرده.
چرا؟
من فکر میکنم به خاطر اینه که اون آقا یا خانوم بیشتر وقت، توجه و انرژیش رو برای خارج از خونه و خانواده گذاشته و یه جورایی زن و بچه ش رو از دایره ی تربیتی خارج کرده، براشون وقت نذاشته و اون ها آروم آروم از مسیرهمسر یا پدرشون خارج شدن. البته گاهی هم شرایط اینطور اقتضا میکرده مثلا دوران دفاع مقدس رو در نظر بگیرین. رزمنده ها و بخصوص فرمانده های جنگ اگه میخواستن هم نمیتونستن درست به خانواده رسیدگی کنن. از همه لحاظ خانوم خونه تنها بوده تو تربیت بچه ها و حالا بعد از جنگ میبینیم حتی همسرانشون هم ممکنه چپ کنن.
از اینایی که گفتم منظور سیاسی نداشتما!
امسال دومین سال بود که ایام تابستون رو برای تبلیغ همراه همسرم به رشت میرفتیم. فکرشو بکن 20-30 تا خانواده ی طلبه و روحانی با هم تو یه ساختمون بودیم. یه خوابگاه دانشجوهای دختر بود که هرخانواده تو یکی از سوئیت هاش تابستون رو گذروندیم.
مردها از صبح تا شب سرکلاس و سخنرانی و منبر و اینا بودن. بچه ها تمام وقت تو خوابگاه پیش مادراشون بودن. البته بیشتر بیرون سوئیت تو راهرو و سلف و نمازخونه میچرخیدن.
به نظر من بیکاری مادر همه ی تبهکاریاس!
با توجه به تجربه ای که از پارسال داشتم و میدونستم که آقایون طلاب برنامه ای برای بچه هاشون  نذاشتن و بیکارن و بیشتر وقتا حوصله شون سرمیره تصمیم گرفتم هرچی بلدم رو کنم و یه سری کلاس براشون بذارم.
اولین کلاسی که به ذهنم رسید آموزش قرآن کریم بود اما بعدش تو دلم گفتم:«مگه تو کی هستی که میخوای به بچه ها قرآن یاد بدی؟ اصلا مگه تو خودت چقدر به دستورات قرآن عمل میکنی؟ وای به حال کلاسی که تو بذاری! اونا رو ببین چه گیری کردن که یکی مثل تو باید براشون کلاس بذاره و...!»
حسابی از خودم نا امید شده بودم ولی یه لحظه احساس کردم این حرفها رو شیطون بدجنس داره تو گوشم میخونه و میخواد منو از انجام کار خیر منصرف کنه. منم به خودم گفتم:«درسته که همچین تعریف ی نیستم ولی از خودم نمیخوام به بچه ها بگم که! میخوام کلام خدا رو براشون بخونم و یادشون بدم. این وسط من هیچکاره م یه وسیله همین! خدا رو چه دیدی شاید به برکت قرآن و پاکی و صفای دل بچه ها منم آدم شدم! و...»
خلاصه عزممو جزم کردم و بچه ها رو خبر کردم. بچه ها از خوشحالی سرو دست میشکستن و مرتب میومدن در میزدن که:«خاله! کی کلاس قرآن شروع میشه؟»
این از تصمیم و اعلام. حالا مونده بودم چه جوری باشه کلاسمون که هم براشون جذاب باشه و هم قابل فهم. مشکل اساسی تو کلاس ما تفاوت سنی بچه ها بود. حدودا 20 تا بچه؛ دختر و پسر؛ از سه ساله تا 13 ساله.